تبليغاتX
ترانه مبهم


ترانه مبهم

 

 تقدیم به دوست عزیزم لیلا:

ز راه می رسد و چادری، به سر دارد

اگر چه غنچه ولی خار، در جگر دارد

هزار غنچه اگر بشکفد، ملالی نیست

ولی شکفتن این بار، درد سر دارد

اگر چه باغچه را، غنچه،  تاولی سرخ است

ولی خوش آنکه از این دست، بیشتر دارد

پدر که زندگی اش، صرف غنچه ها شده است

نمی تواند از این باغ، دست بردارد

که غنچه تاول ها، پاره ی تن پدرند

و زخم، حکم جگر گوشه ی پدر دارد

ز راه می رسد و چادری، به سر دارد

اگر چه غنچه ولی خار، در جگر دارد

پدر سلام! دعا گوی جسم خسته ی تو

منم، کسی که خودش، روح دربه در دارد

دوباره می بری از بچه های کوچه، پدر

تن تو، بادکنک های سرخ تر دارد

و سوز می دهد این شعر، مثل یک تاول

پدر چه می کشی آیا؟ خدا خبر دارد

تو را برای دل خویش، آفریده خدا

که او به آینه ای مثل تو، نظر دارد

زمان گذشته و هنگام رفتن، آمده است

برای دخترکی که، دو چشم تر دارد

پدر دوباره می آیم، ولی نمی داند

پدر همیشه، سر سفر دارد

ز راه می رسد و چادری، به سر دارد

اگر چه غنچه ولی خار، در جگر دارد

به بوی پیراهن یوسف، آمده اینجا

و کرخه کرخه، دو رود، از دو چشم تر دارد

که هیچ چیز، تسلی نمی دهد، انگار

به دختری که به دل، حسرت پدر دارد

پدر!تو عشق منی!هیچ کس، مرا هرگز

نمی تواند از این عشق، برحذر دارد

پدر!بلند شو!این خاک،سرد و یخ زده است

برای سینه ات این سوز ها، ضرر دارد

ولی چگونه مزارت، در این هوا گرم است؟

مگر هنوز دلت، آه شعله ور دارد

مگر هنوز تنت، گرم سوز تاول هاست

دلی که سوخته، خاکسترش، شرر دارد

هر آنکه، دل خوش خاک است، مرغ خانگی است

پرنده نیست که تنها دو بال و پر دارد

پدر! به قاف رسیدی، و روح سیمرغی!

پرنده ای که به آنجا رسد، هنر دارد

نوشته شده در ساعت توسط سهیلا ملکی |


Design By : Night Skin